تبليغاتX
هرگز فراموش مکن

هرگز فراموش مکن


من همیشه سعی داشته ام در مرز میان کمدی و تراژدی بازی کنم .تا

آنجا که بتوانم گریه را در گلوی تماشاگر بشکنم و به جای آن موج خنده

را بیرون بکشم .



چارلز  اسپنسر چاپلین



شکسپیر :


وقتی نظم به هم بخورد تراژدی به وجود می آید .






نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط سمبل

چه فرق می کند

صد سال دیگر

اسم این دقیقه چه بوده

حس این هوا چه بوده

منظور این واژه چه بوده


لب ریز ، تگری ، آرام

آرام آرام ... فالی بزن دختر !

بی خیالی خالص آدمی هم

هوش خاصی می خواهد


سید علی صالحی






نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط سمبل



یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است .






نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم مهر 1388 توسط سمبل

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست ،

که لب طاقچه ی عادت

از یاد من و تو برود



س . سپهری




نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مهر 1388 توسط سمبل

در خانه ات هستی و می بینی :

در ژرف اقیانوس آرام

نسل فلان ماهی ،

هزاران سال پیش از ما

نابود گردیده ست .

در خانه ات هستی و می خوانی :

نور فلان سیاره ، صد ها سال نوری

تا بگذرد از کهکشان ما

پهنای این هفت آسمان را در نوردیده ست !

در خانه ات هستی و از اینگونه بسیار

هر روز می بینی و می خوانی و می دانی

اما ، نمی دانی

اینک ، همسایه ات تنهای تنها ، در اتاقش

از این جهان بی ترحم ، چشم پوشیده ست !


همسایه ی بیمار

همسایه ی تنها

داروی قلبش را

در استکان هم ریخته ،

نزدیک لب آورده ،

آه ، اما ننوشیده ست !


آشفتگی هایی ، گواهی می دهد :

تا با خبر سازد شما را ، یا شمایان را

بسیار کوشیده ست !


همسایه ای امروز می گفت :

البته با افسوس

(( من سایه اش را گاه می دیدم

از پشت شیشه

مثل این که مشت بر دیوار می زد ))


و آن دیگری ،

افسرده ، می افزود :

(( من هم صدایی می شنیدم ،

از پشت در ،

بی شک ،

تنهایی اش را زار می زد ! ))


ف . مشیری







نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 توسط سمبل


روزی چشم به دیگر یارانش گفت : کوهی پوشیده از ابر در پشت این دره ها میبینم . به راستی که

چه کوه زیبایی است ؟!

گوش گفت : کجاست آن کوهی که تو می بینی ؟ من صدای اورا نمی شنوم .

دست گفت : من بیهوده می کوشم تا او را لمس کنم اما هیچ کوهی را نمی یابم .

بینی گفت : من وجود او را درک نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم ، پس وجود آن غیرممکن است .

آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید در حالی که حواس دیگر درباره ی چنین خیال بافی

هایی گفتگو می کردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است !



جبران خلیل جبران



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط سمبل


واقعا الی مرد ؟ این سوال اکثر حاضرین در سینما بعد از اتمام فیلم بود و به راحتی می شد اینو از چهره ی تک

تکشون خوند . وقتی فیلم تموم شد سکوت عجیبی حاکم بود ، همه دیر از جاشون بلند شدن بر خلاف دیگر

فیلم که هنوز چند دقیقه به اتمام مونده نصف صندلی ها خالی می شن. همه تو فکر بودن و شاید می گفتن

که ای کاش الی زنده بود .  بچه ای که یه ردیف جلو تر از من نشسته بود تند و تند از مادرش می پرسید 

(( مامان واقعا الی مرد ؟ )) .  یه پسر پشت سرم می گفت : باید اسم فیلمو می ذاشتتن  در جستجوی

الی ، خلاصه هر کسی یه چیزی می گفت و  اما من ...


  به عنوان یه بیننده به خودم حق می دم تا نظرمو در مورد فیلم بگم  البته بگم که من  منتقد نیستم 

و اگه چیزی می نویسم فقط بر اساس برداشت شخصی خودم هستش  .

اولین سوالی که تو ذهنم اومد این بود که الی کی بود ؟؟

 2 . چرا اومده بود ؟

3 . از کجا امده بود ؟

واقعا الی کی بود ؟ شاید خودم بودم ، یا دختر همسایه ، دوستم ، خواهرم یا هر دختری که می شناسم

شاید اومده بود تا از چیزی یا کسی فرار کنه ، یا شاید می خواست به یه واقعیت خاص دست پیدا کنه ،

شاید در اوج صداقت و فقط برای غرق نشدن مروارید تو دریا اومده بود  اما نه مروارید به معنای مادی

( دختر سپیده ) بلکه به معنای حقیقی معنویتی با ارزش که غرق در بی ارزشی شد .

شاید از دیار تنهایی و صداقت حقیقی اومده بود ، شاید گوهری بود از عمق دریایی حقیقی و شاید زاده ی

سطحی ترین  تفکر انسانی .

الی موند ؟ یا مرد ؟

الی مرد برای تمام کسانی که زنده بودنش را دوست داشتند.

الی موند به خاطر تمام کسانی مرده اش را دوست نداشتند .

و شاید برای اینکه (( یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است )) این جمله ای بود که احمد در مورد زندگی

گذشته ی خود در جواب سوال الی گفت .

الی مهم بود تا زمانی که می شد مهم باشد اما به محض ناپدید شدنش گمانه زنی ها شروع شد

و از اهمیت حضورش در جمع دوستان کاسته شد و همه به دنبال بهانه جویی از هم دیگر شدند تا یکی مقصر

اصلی اعلام شود و تمام بار  سنگین سختی ها روی دوش او بیفتد و این کسی نبود جز سپیده ای که آخر سر

برای صداقت خود نسبت به دوستانش صداقت الی را زیر  آوار دروغ مدفون کرد .

 نامزد الی در واقع  فقط برای اثبات  صداقت الی نسبت به خود اومده بود نه دنبال الی و این گفته با سکانس

آخر فیلم تحقق پیدا می کنه چون برای بیننده مشخص نبود که آیا جسد متعلق به الی هست یا نیست و

همچنین نگاه نامزد الی به ساک از آینه می توانست گویای انتظار باشد .

الی نماد بود ، نمادی از حقیقت و صداقت که در واقع تمام قسمت های فیلم بر پایه ی آندو استوار بود .

با توجه به نحوه ی آمدن وخصوصا ناپدید شدن عجیبش و  نامزدی که خود را برادر الی معرفی کرد و حتی حاضر

به دادن خبر مرگ الی به خانواده اش نشد می توان گفت که در فیلم نامه روح رئالیسم جادویی زنده است اما

نه به صورت پخته و شاید هر کسی که این سبک را نشناسد قادر به درک این نوع از بیان نباشد که به نظرم اگر

پخته تر روی این مقوله کار می شد به جذابیت فیلم افزوده می شد .

بازیگران این فیلم بسیار قوی کار کرده بودن و کارشان بسیار خوب از آب در اومده بود .

نحوه ی حرکت دوربین بسیار بر جذابیت فیلم می افزود به طوری که  حتی حرکات  ماشین را

بسیار خوب به بیننده القا می کرد .

کلا فیلم ارتباط خوبی را می توانست با بیننده برقرار کند .

اما  هنوز یک سوال در ذهنم باقیست ؟

آیا هر کس فیلم را ببیند می فهمد الی که بود ؟

که اگر قابل درک برای همه باشد در فهرست بهترین فیلم نامه ها قرار می گیرد  .

 اگر این گونه نباشد پس این فیلم دارای کاستی های از نظر نگارش فیلم نامه بوده است .


تابستان 88


نظرات در باره ی فیلم چیست ؟ ...








نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط سمبل

اسامی برندگان نوبل ادبی از آغاز تا سال 2008 میلادی :
1901 ؛ رنه فرانسواسولی پرو دوم (1839 -1907، فرانسوی) به خاطر اشعارش

1902 ؛ تئودور مونرن (1817-1903، آلمانی) به خاطر آثار تاریخیش

1903؛ بیورنستیرنه بیورنسن (1832-1910 ، نروژی) به خاطر رمان‌ها، اشعار و نمایشنامه‌هایش

1904؛ فردریك میسترال (1830 -1914، فرانسوی) به خاطر اشعارش ، و خوزه ایچگاری‌ای ایساگوئری (1832 1910، اسپانیایی) به خاطر نمایشنامه‌هایش

1905؛ هنریك سینكیویچ (1846-1916 ، لهستانی) به خاطر رمان‌هایش

1906؛ جوزوپه كاردوچی (1835-1907،ایتالیایی) به خاطر اشعارش

1907؛ رادیرد كیپلینگ (1865 -1936، انگلیسی) به خاطر داستان‌ها، رمان‌ها و اشعارش

1908؛ رودولف كریستف اویكن (1846،1926،آلمانی) به خاطر داستان‌های فلسفیش

1909؛ سلمالا گرلوف (1858،1940، سوئدی) به خاطر رمان‌ها و اشعارش

1910؛ پل فن لودویگ هیزه (1830-1914 ،آلمانی) به خاطر اشعار، رمان‌ها و نمایشنامه‌هایش

1911؛ موریس مترلینگ (1862-1949، بلژیكی) به خاطر نمایشنامه‌هایش

1912؛ گرهارت هاوپتمان (1862-1946،آلمانی) به خاطر نمایشنامه‌هایش

1913؛ سررابیندرانات تاگور (1861-1941،هندی) به خاطر اشعارش.

1914؛ جایزه داده نشد

1915؛ رومن رولان (1866-1944،فرانسوی) به خاطر رمان‌هایش

1916؛ ورنرفن‌ هایدنستام (1859-1940،سوئدی) به خاطر اشعارش

1917؛ كارل گلروپ (1857-1943،دانماركی) به خاطر رمان‌ها و داستان‌های كوتاهش

1918؛ جایزه داده نشد

1919؛ كارل فردریك شپیتلر(1845-1924،سویسی)به خاطر حماسه‌ها ، داستان‌های كوتاه و مقالاتش

1920؛ كنوت هامسون(1859-1952،نروژی) به خاطر رمان‌هایش

1921؛ آناتول فرانس(1844- 1924،فرانسوی) به خاطر رمانها، داستانهای كوتاه و مقالاتش

1922؛ خاثینتو بناونته‌ای مارتینز(1866-1954،اسپانیایی)‌به خاطر نمایشنامه‌هایش

1923؛ ویلیام باتلرییتس (1865-1939،ایرلندی ) به خاطر اشعارش

1924؛ ولادیسلاو ستانیسلاو رایمونت (1867-1925، لهستانی ) به خاطر رمان‌هایش

1925؛ جورج برنارد شاو (1856-1950 ، انگلیسی) به خاطر نمایشنامه‌هایش

1926؛ گراتسیا دلدا (1875-1936،ایتالیایی) به خاطر رمان‌هایش

1927؛ هانری برگسون (1859-1941،فرانسوی) به خاطر آثار فلسفی‌اش

1928؛ سیگرید اوندست (1882-1949،نروژی) به خاطر رمان‌هایش

1929؛ توماس مان (1875-1955،آلمانی) به خاطر رمان‌هایش

1930؛ سینكلر لویس (1885-1951،آمریكایی) به خاطر رمان‌هایش

1931؛ ایك آكسل كارلفت (1864-1931،سوئدی) به خاطر اشعار غنائیش

1932؛ جان گالزورثی (1867-1933،انگلیسی) به خاطر رمان‌ها، نمایشنامه‌ها و داستانهای كوتاهش

1933؛ ایوان الكسیویچ بونین (1870-1953،روسی) به خاطر رمان‌ها، داستان‌های كوتاه و اشعارش

1934؛ لوئیچی پیراندلو (1867-1936، ایتالیایی) به خاطر نمایشنامه‌هایش

1935؛ جایزه داده نشد

1936؛ یوجین گلادستون اونیل (1888-1953،آمریكایی) به خاطر نمایشنامه‌هایش

1937؛ روژه مارتن دوگار (1881-1957،فرانسوی) به خاطر رمانهایش
 
1938؛ پرل س.باك (1892-1973،آمریكایی ) به خاطر رمانهایش

1939؛ فرانس امیل سیلانپا(1888-1964، فنلاندی) به خاطر رمانهایش

1940؛ جایزه داده نشد

1941؛ جایزه داده نشد

1942؛ جایزه داده نشد

1943؛ جایزه داده نشد

1944؛ یوهانس ویلهلم ینسن (1873-1950،دانماركی) به خاطر اشعار و رمان‌هایش

1945؛ گابریلا میسترال (1899-1957، شیلیایی) به خاطر اشعارش

1946؛ هرمان هسه(1877-1962،آلمانی) به خاطر اشعار و مقالاتش

1947؛ آندره ژید (1869-1951،فرانسوی) به خاطر رمان‌هایش

1948؛ توماس استرنزالیوت (1888-1965،انگلیسی) به خاطر اشعار، مقالات و نمایشنامه‌هایش

1949؛ ویلیام فاكنر (1897-1962،آمریكایی) به خاطر رمانهایش

1950؛ برتراند راسل (1872-1970،انگلیسی) به خاطر آثار فلسفیش

1951؛ پرفابیان لاگركویست (1891-1974،سوئدی) به خاطر رمان‌هایش، مخصوصا باراباس

1952؛ فرانسوا موریاك (1855-1970،فرانسوی) به خاطر رمان‌ها، مقالات واشعارش

1953؛ سروینستن چرچیل (1874-1965،انگلیسی) به خاطر مقالات و آثار تاریخیش

1954؛ارنست همینگوی(1899-1961،آمریكایی)به خاطر رمان‌ها و داستانهای كوتاهش

1955؛ هارولد لاكسنس (1902،سوئدی) به خاطر رمان‌هایش

1956؛ خوان رامون خیمه‌نز (1881-1951،اسپانیایی) به خاطر اشعارش

1957؛ آلبركامو (1913-1960،فرانسوی) به خاطر رمانهایش

1958؛ بوریس پاسترناك (1890-1960،روسی) به خاطر رمان‌هایش، مخصوصا «دكتر ژیواگو»، او جایزه را نپذیرفت

1959؛ سالواتور كواسیمودو (1901-1968،ایتالیایی) به خاطر اشعار غنائیش

1960؛ سن ژان پرس (1887-،فرانسوی) به خاطر اشعارش
 
1961؛ ایوو آندریچ (1892-1975،یوگسلاویائی) به خاطر رمان‌هایش

1962؛ جان اشتاین‌بك (1902-1968،آمریكایی) به خاطر رمان‌هایش

1963؛ گئورگ سفریس (1900-1971،یونانی) به خاطر اشعار غنائیش

1964؛ ژان پل سارتر (1905-1980،فرانسوی) به خاطر آثار فلسفی و رمان‌هایش. جایزه را نپذیرفت

1965؛ میخائیل شولوخوف (1905-1984،روسی) به خاطر رمان‌هایش

1966؛ شمیویل یوزف آگنان (1888-1970،اسرائیلی) به خاطر داستان‌هایش درباره یهودیان اروپای شرقی؛ ونلی زاكس (1891-1970،آلمانی- سوئدی) به خاطر اشعار و نمایشنامه‌هایش درباره یهودیان

1967؛ میگل آنخل آستوریاس (1899-1974،گواتمالایی) به خاطر آثارش درباره شخصیت و سنت‌های مردم كشورش

1968؛ یاسوناری كاواباتا (1899-19972،ژاپنی) به خاطر رمان‌هایش

1969؛ سمیوئل بكت (1906-1990،ایرلندی) به خاطر رمان‌ها و نمایشنامه‌هایش

1970؛ آلكساندر سولژنیتسین (1918- روسی) به خاطر رمان‌هایش

1971؛ پابلو نرودا (1904-1973،شیلیایی) به خاطر اشعارش
1972؛ هاینریش بل (1917-1985،آلمانی) به خاطر رمانها، داستانهای كوتاه و نمایشنامه‌هایش

1973؛ پاتریك وایت (1912-،استرالیایی) به خاطر رمان‌هایش

1974؛ ایونید یونسن (1900-1976،سویسی) به خاطر رمانها و داستانهای كوتاهش؛ و هانری ادموند مارتینس (1904-1978،سویسی) به خاطر مجموعه آثارش

1975؛ یوجینیو مونتاله (1896-1981،ایتالیایی) به خاطر اشعارش

1976؛ سائول بلو (1915-، آمریكایی) به خاطر رمانهایش

1977؛ ویسنته آلكسیاندر (1898-1984،اسپانیایی) به خاطر اشعارش

1978؛ ایساك بشویس سینگر ((1904-،متولد لهستان) به خاطر رمان‌ها و داستانهای كوتاهش

1979؛ اودیسئوس ایلیتیس (1912-1996،یونانی) به خاطر اشعارش

1980؛ چسلاو میلوش (1911-،لهستانی) به خاطر اشعارش

1981؛ الیاس كانتی (1905-متولد بلغارستان) به خاطر آثار داستانی و غیر داستانی‌اش

1982؛ گابریل گارسیا ماركز (1928-،كلمبیایی) به خاطر رمان‌ها و داستان‌های كوتاهش

1983؛ ویلیام گلدینگ (1911-، انگلیسی) به خاطر رمانهایش

1984؛ یاروسلاو سیفرت (1910-،چكسلواكی) به خاطر اشعارش

1985؛ كلود سیمون (1913-،فرانسوی) به خاطر اشعارش

1986؛ ول سوینكا (1934-، نیجریه‌ای) به خاطر اشعار، نمایشنامه‌ها و رمانهایش

1987؛ ژوزف برودسكی (1940-،روسی) به خاطر اشعارش

1988؛ نجیب محفوظ (1912-،مصری) به خاطر رمان‌ها و داستانهای كوتاهش

1989؛ كامیلو خوزه سلا (1916- ،اسپانیایی) به خاطر رمان‌هایش

1990؛ اوكتاویو پاز (1914-،مكزیكی) به خاطر اشعارش

1991؛ نی‌دین گوردمیر (1923-،اهل آفریقای جنوبی) به خاطر مجموعه آثارش

1992؛ درك والكات (-،اهل جزایر هند غربی) به خاطر آثار ادبی شعر گونه‌اش

1993؛ تونی ماریسن (1931-،سیاه پوست آمریكایی) به خاطر مجموعه آثارش

1994؛ كنزا بورواوئه (1935-،ژاپنی) به خاطر رمانهایش

1995؛ شیموس هینی (1939-،ایرلندی) به خاطر بیان مصائل ملت ایرلند در اشعارش.

1996؛ ویسلاو شیمبورسكا (1923-لهستانی) به خاطر اشعارش

1977؛ داریو فو (1926 ـ ایتالیائی) به خاطر نمایشنامه‌هایش

1998؛ ژوزه ساراماگو (1922 ـ پرتغالی) به خاطر رمان‌هایش به خصوص كوری

1999؛ گونتر گراس ( 1927 ـ آلمانی ) به خاطر رمان‌هایش

2000؛ گائو شین‌جیان چین ( 1940 ـ‌ چینی) به خاطر رمان‌هایش

2001؛ و. س. نایپول ( 1932 ـ ترینیدا و توباگو)

2002 ؛ ایمره كرتس ( 1929 ـ مجارستانی) به خاطر رمان‌هایش

2003 ؛ جان ماكسول كوئتزی (1944 ـ آفریقای جنوبی).

2004؛ آلفرده یلی‌نك ( 1946 ـ اتریشی ) به خاطر رمان‌هایش

2005 ؛ هارولد پینتر (1930 ـ انگلیسی ) به خاطر نمایشنامه‌هایش

2006؛ اورهان پاموك ( 1952 ـ ترك ) به خاطر رمان‌هایش

2007؛ دوریس لسینگ (1919 - انگلیسی، متولد كرمانشاه) به‌خاطر داستان‌هایش.

2008 . ژان ماری گوستاولوکلزیو  (1940 - فرانسوی )





منبع : سیمرغ



نوشته شده در تاريخ جمعه نهم مرداد 1388 توسط سمبل




پل الوار، شاعر سوررئاليست و مبارز فرانسوي

پل الوار، اسم مستعار اوژن گريندل (Eugene Grindel ) ، شاعر سوررئاليست و مبارز فرانسوي است. اشعار مقاومت پل الوار درحين اشغال فرانسه ازطريق فاشيسم آلمان و اشعاربعدازجنگ جهاني دوم او، درنظر شعرشناسان، از بهترين سروده هاي مدرن قرن بيستم درجهان هستند. منقدين چپ مينويسند كه او گرچه شاعري سوررئاليست بود ولي زير تاثیر تجربه هاي تاريخي - اجتمايي، احساس آگاهانه سياسي درشعرنمود. او با برتون و آراگون از پايه گذاران مكتب ادبي سوررئاليسم در فرانسه بود. درغالب اشعار پل الوار موضوعاتي مانند عشق- سياست- و مبارزه- باهم تقاطع مي يابند. تاسال 1936 بهترين اشعار وي زير تاثیر عشق نوشته شده اند. خواننده در شعر او با اعتراض به بي عدالتي هاي اجتمايي آشنا ميگردد. در طول سالهاي اشغال فرانسه، الوار شعرش را نه تنها درخدمت مبارزه با فاشيسم بلكه در راه مبارزه با بورژوازي خودي نيز قرار داد. شوق و شور شعر مبارزاتي او، در كيفيت شعر آراگون، در زمان اشغال فرانسه، ارزشيابي ميشود. تجربه هاي شركت او درجنگ داخلي اسپانيا و ساير حوادث زمان، باعث شدند كه او هميشه براي محرومان و آزاديخواهان ،موضعگيري نمايد. الوار در رابطه با جمهوريخواهان اسپانيايي، با گارسيا لوركا، در جنگ آشنا شد. شعر او با كمك محتواي قوي انساندوستانه و توصيف احساسات عميق و پرشور،تاثیری فراموش نشدني روي تمام اقشار خلق گذاشت. او بهترين شاعر نسل خودشد. شعر الوار: كوتاه – فشرده – و مخاطبه اي ،است. اولين شعر او در سال 1917 زير تاثیر عقيده “روح جمعي“ سروده شد .پل الوار در سال 1895 درفرانسه بدنيا آمد . پدرش كارمند جزء ومادرش خياط بود. اودرسال 1924 سفري طولاني به كشورهاي محروم آسياي شرقي نمود، و گرچه ازسال 1927 با كمونيست ها رابطه داشت ولي درسال 1942 در حين اشغال فرانسه و در رابطه با شوراي ملي مقاومت، وارد حزب كمونيست فرانسه شد. پل الوار پيش از عضويت در حزب كمونيست، درسال 1930 در كنگره انترناسيونال دوم نويسندگان انقلابي جهان در شوروي سابق شركت نموده بود.. اوبعداز جنگ جهاني دوم بدليل اشعار اجتمايي و فعاليت هاي سوسياليستي مشهور شد؛ البته بدون اينكه مطيع حزب كمونيست شود. بعد از سالها ارتباط با تسارا، شاعر دادائيست – و آراگون، شاعر سوررئاليست، الوار در سال 1938 از آندو جدا گرديد. در اشعار الوار نشانه از سبك تمام شاعران سوررئاليست ديده ميشود. به نظر مورخين ادبي، پل الوار بيش از ديگران شعر بين دو جنگ جهاني در فرانسه را تحت تاثیر خود قرار داده است.اوبعداز جنگ جهاني دوم، يكي از رهبران و نمايندگان جنبش صلح خواهي فرانسه نيز شد.از جمله اشعار و كتابهاي مشهور پل الوار : وظيفه و شورش – بمير و بشو !-عشق و شاعر – آزادي – هفت شعر عاشقانه در جنگ – اشعاري براي صلح – ما و درد – پيروزي در گاف – جريان طبيعي – سرودي كامل – كتابي باز- و زندگي مستقيم- هستند. در كتاب مجموعه شعر “ زندگي مستقيم “ ، الوار مينويسد كه مبارزه بانظم بورژوازي بايد زير شعار اتحاد صورت گيرد. سه كتاب : آزادي – 7شعر عاشقانه – شعر و حقيقت – از جمله آثار او پيرامون مقاومت در شرايط ناگوار هستند. اشعار آغازين او مانند : وظيفه و شورش – اشعاري براي صلح – بمير و بشو – آثاري ضد: جنگ، خرابي، و آدمكشي ، هستند



nosratdarvishi.com
یکی از معروفترین و زیباترین شعرهایش :


تو را به جای همه ی زنانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می شود ، برای خاطر نخستین گل

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم


جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد ؟ من خود ، خویشتن را بس اندک می بینم


بی تو جز گستره ای بی کرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز .

از جدار آینه ی خویش گذشتن نتوانستم

می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند


تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگی ات که از آن من نیست

تو را برای خاطر سلامت

به رغم همه ی آن چیز ها که به جز وهمی نیست دوست می دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

تو می پنداری که شکی ، حال آن که به جز دلیلی نیستی

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم




نوشته شده در تاريخ جمعه دوم مرداد 1388 توسط سمبل

لحظه از خود جدا می شود

درنگی می کند و به هیات گذرگاهی در می آید که ما

از آن

همچنان

در گذریم ...

                                                                     (( اکتاویو پاز ))




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم خرداد 1388 توسط سمبل
درباره وبلاگ

امروز چه روزی است ؟
ما خود تمامی روزهاییم ای دوست
ما خود زندگی ایم به تمامی ای یار ،
یکدیگر را دوست می داریم و زندگی می کنیم
زندگی می کنیم ویکدیگر را دوست می داریم و
نه می دانیم زندگی چیست
نه می دانیم روز چیست
نه می دانیم عشق چیست

sadsal_tanhaee@yahoo.com
PICHAK.NET